نفس عمیق

 

و من چه سرسختانه این روزها هرزه کلمات تو را به دوش می کشم هر آنچه همه عمر نبوده ام و نخواستم که باشم ...

+نوشته شده در شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ساعت۱۱:۱٩ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
بی آرزو

بی آرزویی!

این روزها!

طرح بی طرحی، بر تابلوی آویخته بر دیوار زندگی ....

+نوشته شده در دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸۸ساعت۱٢:٥٩ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
 

خوش به حالتون که می تونید آه بکشید

میدونم شاید همه حرفهای دلتون رو نزدید

گفتید شاید نشه حرف دل رو زد ولی گفتید کاش می شد بمونی

گفتید که سنگدلی

همه حرفاتونو شنیدم

فقط خندیدم

ولی فقط خدا میدونه که چه سخته اگه دلت پر باشه نتونی حتی آه بکشی

فقط خدا میدونه که  چه سخته گلوت پر بغض باشه ولی چشمات نباره

فقط خدا میدونه که چه سخته نتونی بگی راستی چرا داری میری

ولی چه کنم که به این نقاب خندان عادت کردم و عادت کردید

نشد حرف بزنم ولی ...

بیخیال

مطمئنم این خاطره نقاب خندون حتی اگه به سنگدلی محکوم بشه موندنی تره

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧ساعت۱۱:۳۱ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
فرار

تو که هنوز اینجایی!!!؟؟؟

هنوز نرفتی؟؟؟

پس کی میری؟

ای کاش قصه فرار من از من تمام می شد تا بمانم...

آه اگر قصه فرار من روزی به قرار ختم شود...

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧ساعت۱۱:٢۱ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
راه تازه

راه تازه خوب شیرین و تلخ ..

شیرینی ات دل را می زند

راه روشن تاریک ...

روشنایت چشم را می زند

کوله بار خاطراتم را بسته ام، سنگین تر از توان شانه ها

دلبستگیهایم اما ...

 زنجیر شده به دل ...

من می روم ...

دل جا می ماند.

+نوشته شده در شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧ساعت۱:٥٧ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()
دیوار

چشمان حریص این نامحرمان به تو یاد می دهند هر روز

هر روز خشتی بر دیوار تنهایی ات بگذاری تا آسمان...

+نوشته شده در شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧ساعت۱۱:۱٥ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
ویرانه

سالهاست کنار این ویرانه نشسته ام...

تکه های شکسته را کنار هم میچینم تا شاید طرحی از گذشته ترسیم کنم

دریغ که نشانی از روح به تاراج رفته این ویرانه نمی یابم.

+نوشته شده در جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧ساعت۱:٤۸ ‎ق.ظتوسط | نظرات ()
دود می خیزد!

دود می خیزد ز خلوتگاه من

کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن.

کی به پایان می رسد افسانه ام؟

 

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر.

خویش را از ساحل افکندم در آب،

لیک از ژرفای دریا بی خبر.

 

بر تن دیوارها طرح شکست.

کس دگر رنگی در این سامان ندید.

چشم می دوزد خیال روز شب

از درون دل به تصویر امید.

تا بدین منزل نهادم پای را

از درای کاروان بگسسته ام.

گرچه می سوزم از این آتش به جان،

لیک در این سوختن دل بسته ام

 

تیرگی پا می کشد از بام ها

صبح می خندد به راه شهر من.

دود می خیزد هنوز از خلوتم.

با درون سوخته دارم سخن.

 

"سهراب سپهری"

+نوشته شده در جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧ساعت۳:٤۱ ‎ب.ظتوسط | نظرات ()