و من چه سرسختانه این روزها هرزه کلمات تو را به دوش می کشم هر آنچه همه عمر نبوده ام و نخواستم که باشم ...
بی آرزویی!
این روزها!
طرح بی طرحی، بر تابلوی آویخته بر دیوار زندگی ....
خوش به حالتون که می تونید آه بکشید
میدونم شاید همه حرفهای دلتون رو نزدید
گفتید شاید نشه حرف دل رو زد ولی گفتید کاش می شد بمونی
گفتید که سنگدلی
همه حرفاتونو شنیدم
فقط خندیدم
ولی فقط خدا میدونه که چه سخته اگه دلت پر باشه نتونی حتی آه بکشی
فقط خدا میدونه که چه سخته گلوت پر بغض باشه ولی چشمات نباره
فقط خدا میدونه که چه سخته نتونی بگی راستی چرا داری میری
ولی چه کنم که به این نقاب خندان عادت کردم و عادت کردید
نشد حرف بزنم ولی ...
بیخیال
مطمئنم این خاطره نقاب خندون حتی اگه به سنگدلی محکوم بشه موندنی تره
تو که هنوز اینجایی!!!؟؟؟
هنوز نرفتی؟؟؟
پس کی میری؟
ای کاش قصه فرار من از من تمام می شد تا بمانم...
آه اگر قصه فرار من روزی به قرار ختم شود...
راه تازه خوب شیرین و تلخ ..
شیرینی ات دل را می زند
راه روشن تاریک ...
روشنایت چشم را می زند
کوله بار خاطراتم را بسته ام، سنگین تر از توان شانه ها
دلبستگیهایم اما ...
زنجیر شده به دل ...
من می روم ...
دل جا می ماند.
چشمان حریص این نامحرمان به تو یاد می دهند هر روز
هر روز خشتی بر دیوار تنهایی ات بگذاری تا آسمان...
سالهاست کنار این ویرانه نشسته ام...
تکه های شکسته را کنار هم میچینم تا شاید طرحی از گذشته ترسیم کنم
دریغ که نشانی از روح به تاراج رفته این ویرانه نمی یابم.
دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن.
کی به پایان می رسد افسانه ام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر.
خویش را از ساحل افکندم در آب،
لیک از ژرفای دریا بی خبر.
بر تن دیوارها طرح شکست.
کس دگر رنگی در این سامان ندید.
چشم می دوزد خیال روز شب
از درون دل به تصویر امید.
تا بدین منزل نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام.
گرچه می سوزم از این آتش به جان،
لیک در این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهر من.
دود می خیزد هنوز از خلوتم.
با درون سوخته دارم سخن.
"سهراب سپهری"

